تبليغاتX
وبلاگی برای تمامی دیوانگان دنیا(عاشقها)

+ نوشته شده در 2009/5/9ساعت 5:50 PM توسط سامان |

وقتی که به دنیا می آییم گریه می کنیم.گریه ی اولین جدایی.بزرگ تر که می شویم فراموش می کنیم که جدایمان کردند.کمکم آرام می گیریم.مدرسه می رویم...دانشگاه میرویم...ازدواج می کنیم...و هر بار که جدایی را تجربه می کنیم به یاد اولین جدایی می گرییم.زندگی می گذرد و باید زیست.با یکدیگر دوست می شویم تا فراموش کنیم که جدا شده ایم.می میریم...لبخندی دلنشین و اتصالی جدایی ناپذیر.تنها اتفاق زندگی که در آن گریه نمی کنیم.همه می گریند و نمی دانند که غمشان از جداییشان است که همچنان ادامه دارد.

+ نوشته شده در 2009/5/9ساعت 5:46 PM توسط سامان |


« تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی

 

                 توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی»

+ نوشته شده در 2009/5/9ساعت 5:44 PM توسط سامان |

+ نوشته شده در 2009/5/9ساعت 5:39 PM توسط سامان |

1- Banksy  Leake Street SE1 by Mr parola.

عاشقانه : loo3-loo3.blogfa

میخواهم کاخ ِآرزوهایم را که از تو در

قلبم ساخته ام،به باد نشان دهم تا

ویرانش کند.میخواهم همهءنشانه هایی

را که برایم نویدی از با تو بودن،بود،را،

بسوزانم.آتش و باد همکاران ِخوبی اند،

امّا،نمی دانم چرا؟؟؟این کاخ اینقدر محّکم

است، که حتی،زلزله هم حریفش نمیشود.

پس،خود را به دست ِتقدیر میسپارم تا او

حکمی برای بیوفایی هایت صادر کند..

.. خودم راکنج ِ این شبها رها کردم،ولی تا کی؟

.. اسیر ِدست ِزیبای ِشما کردم،ولی تا کی؟

.. خودت هم خوب میدانی صبورم،چون خبر داری

.. چگونه با غم و با غصه، تا کردم،ولی تا کی؟

..توقع هم ندارم چون تو میدانی، دراین شش سال

.. به یک عکس ِسه در چار اکتفا کردم،ولی تا کی؟

.. نگفتی نه،تو میگفتی صبوری کن، تحمّل کن

.. ندیدی تو،تحمّل من،به خدا کردم،ولی تا کی؟

.. نه شب دانست دردم را،که دائم همنشینم بود

.. نه این کاغذ،که رویش را،سیا کردم،ولی تا کی؟

.. اگر گریه،اگرناله،اگرشیون،اگرفریاد

.. تمامش را چه زیبا بی صدا کردم،ولی تا کی؟

..  هر از گاهی که از دستت دلم خون بود،درد ِدل

... به روی جانمازی با خدا کردم،ولی تا کی؟

... دلم خون بود،شاکی هم،ولی هرگز نپنداری

.. که نفرین کرده باشم،نه،دعا کردم،ولی تا کی؟

.. نیامد دست ِگرم ِتو در این سرما و دستم را

.. ز ِناچاری ،هزارن بار، ها کردم،ولی تا کی؟

.. اگر گاهی حساب ِزندگی را می کنم،گاهی

.. تمامش راحساب ِما دوتا کردم،ولی تا کی؟

... نه که تقویم ِ ما روز ِعزا کم داشت،از دستت

... تمام ِ عیدها را هم ،عزا کردم،ولی تا کی؟

..سخن از مرگ ِیک عشق است.شوخی نیست،چندین سال

... بدونت عاشقی راادعا کردم ،ولی تا کی؟

+ نوشته شده در 2009/2/22ساعت 11:11 AM توسط سامان |

xman

+ نوشته شده در 2009/2/17ساعت 6:19 PM توسط سامان |

Torando

 
عید امسال ؟

اصلا من عید دارم ؟؟؟؟؟؟

نه ........... شادی به من نیومده ........

غم .. غصه ... تنهایی .. بی کسی ..

به نظر شما با اینا میشه عید داشت ؟

به خدا نه .. نمیشه .....................................

خدا.... ای خدااااااااااااااا بزار این آخرین سالی باشه که توی این دنیات زنده باشم

دیگه خسته شدم ...............................

تنهایی ولم نمی کنه ................

همه به نوعی تنهام می زارن ....................

تنهايي

مرگ بهترين آرزوي منه

 
 
 
 
 
نمی خوامممممممممممممممممممممم

لعنت به این زندگی

لعنت به من

لعنت به من

خدایا نمی خوام زنده باشم

خدایا همه تنهام گذاشتن . تو یکی دیگه تنهام نذار

خدایا بشنو صدامو        خدایا تو یکی گریه هامو باور کن

خدایا من که دستم به جایی نمیرسه

خدایا از دست من که کاری بر نمیاد  ..... خدایا تو به داده دله من برس 

خدااااااااااااااا دلم خونه . . . . دلم خونه .... خدا  دیگه تحمل ندارم  ..... به دادم برس

خدایا کمکم کن         کمکم کن            کمکم کن 

خدایا کی جواب اشکامو میدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لعنت به دنیات خداااااااااااااااااااااااا

خدایا این حقم نبود  ......................

خدایا این حقم نبود ...................

لعنت به همه ...........

لعنت  ....

+ نوشته شده در 2009/2/17ساعت 6:14 PM توسط سامان |

سلام من سامان افشاری هستم این وبلاگ رامی سازم تا بتوانم به شما بگویم حقیقت عشق جز بیچارگی چیزی نیست البته من عشقهای این زمونه رو می گم

Home
Email
Night Skin